
من و تو سطل سطل از آن آب مي كشيديم و
مي پاشيديم به هم
و عاشقانه همديگر را خيس مي كرديم
كشاورز پير با بيل ( ولي نه كلينتون )
دنبال من گذاشته است و مي گويد :
ً پدرسگ ما آب براي كشاورزي نداريم شما مي خواهيد همديگر را خيس كنيد ،عاشقانه ؟!!! ً
من فرار مي كنم به شدت و او راست مي گويد !!
برچسب:
نویسنده: مینا محبی

وقتي در جشنواره هاي خارجي جايزه مي گيرد به آن مي گويند :" جشنواره پسند و سياه نما "
وقتي در جشنواره هاي داخلى جايزه مي گيرد به آن مي گويند : " دولتي و وابسته به منابع قدرت "
وقتي نه مي فروشرسانید و نه جايزه مي گيرد به آن مي گويند : " آماتور و فاقد ارزش "
برچسب:
نویسنده: مینا محبی
بچه - مامان شما سلطان را دوست دارید ؟مامان - سلطان کیه عزیزم ؟
بچه - همونی که شبها تا دیر وقت توی تلویزیون می بینیش مامان - نه عزیزم دوستش ندارم بچه - مامان سلطان آدم خوبیه ؟مامان - نه عزیزم آدم خوبی نیست بچه - پس چرا شما این همه وقت میشینید سلطان را میبینید ؟مامان - چون جالبه دیگه عزیزم بچه - چون این همه زن داره جالبه ، بابا هم اگه این همه زن داشت جالب بود ؟مامان - نه عزیزم بابات غلط می کرد اون سلطانه بعدش هم اینها همش فیلمه و دروغکیه بچه - اگه دروغکیه پس چرا برای تو جالبه اگه بابا هم حرفهای د
برچسب:
نویسنده: مینا محبی
نزدیک غروب است ، گرمی طاقت فرسای هوا رو به نزول است ، شما در بالکن خانه تان نشسته اید لیوان چایی در کنارتان و هدفون در گوشتان ، محو تماشای غروب زیبای خورشید هستید . یک روز دیگر هم سپری شده با همه غم و غصه هایش . چند روزی است که از عاشقتان هیچ خبری ندارید ، دلتان برای شنیدن صدایش تنگ شده نه تلفن همراهش را جواب می دهد ، نه به پیامک پاسخی می دهد نه در شبکه های اجتماعی ( فیسبوک - مترجم ) آفتابی می شود و نه از طریق هیچ اپلیکیشن دیگری - که یک در میان قطع و وصل می شوند - قادر به یافتن کوچکترین خبری از
برچسب:
نویسنده: مینا محبی
دلایل مستدل جهت عدم حضور در مراسم شادی و عزا الف- مراسم شادی از قبیل عقد ، عروسی و غیره ...:
1- دیر دعوت کردند ...2- شل دعوت کردند ...3- یک جوری دعوت کردند ...4- چرا خاله محترم اینا را دعوت نکردند ؟؟5- برای پارمیدا ( 3/5 ساله ) و امیرسالار ( 1/5 ساله ) کارت جدا نفرستادند ؟؟6 - توی مراسم چهلم عمه بتول پسر کوچکشان سر خاک نیامد ( گویا مسجد آمده بوده ولی کفایت نکرده - مترجم )7 - سرما خوردم !!8 - تو این سرما ؟ تو باغ ؟ هفت کیلومتر بیرون شهر ؟ 9 - برای عروسی دخترمان دختر کوچکشان دعوت بود نیامد 10 - و
برچسب:
نویسنده: مینا محبی
حكايت يك هويج !! حكايت يك هويج !!سالها پيش در روستايي واقع در جنوب غربي ايالت كاروليناي شمالي هويجي زندگى مى كرد كه از اين كه يك هويج بود اصلن راضى نبود و هميشه آرزو مي كرد كه يك شلغم باشد ،چرا كه معتقد بود كه شلغم ها سرخ و سفيد و قشنگ و تپل مپل هستند و همه آنها را دوست دارند و ديگر آن كه شلغم حاوي آنتي بيوتيك است و باعث مي شود همه حالشان خوب بشود و به همين خاطر شلغم ها خيلي محبوب تر از هويج ها هستند !!براي همين تصميم گرفت كه تلاش كند تا يك شلغم شود .با تحقيق فراوان نزد معروفترين جراح پلاستي
برچسب:
نویسنده: مینا محبی
حكايت " حقيقت " و " دروغ " حكايت " حقيقت " و دروغ "يك روز صبح زود حقيقت به دروغ گفت :" يك كاري بگويم انجام مي دهي ؟ " دروغ گفت " معلوم است كه نه ولي حالا بگو چه كاري ؟ " حقيقت گفت : " بيا برويم توي دريا شنا كنيم " دروغ گفت :" كه بعد من لباسهاي تو را بپوشم و فرار كنم و تو براى هميشه عريان بماني و من پوشيده؟؟ " حقيقت گفت :" آري آرى دقيقن ... " دروغ گفت : " برو بينيم بابا بچه گير آورده اي خوب مثل آدم بگو تا خودم برايت داستان پند آموز و اخلاقي بسازم چرا من را وسيله مي كني " و بدين سان براي ساخت
برچسب:
نویسنده: مینا محبی